به امروز گفتم:

دیروزت را فراموش کن

فردا می بینمت

امروز گفت:

دیروزم در رویای دیدن تو تمام شد

و فردایم از فراموشی تو بوی مرگ خواهد گرفت...

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ |
 

 

می گفت: تو یه آشغال لجنی که حالم ازت به هم می خوره

بعد اون حرفت ازت متنفر شدم

واقعا که عوضی هستی...

 

مات و مبهوت نگاش  کردم لبخندی زدم

به خودم گفتم :با من نبود

اما بنده خدا خیلی بیمار بود

 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ |
 

 

هنوز هایت هنوز به من ایده می دهد

و من در ایده هایم هنوزهایت را به کار می برم

اما می دانی؟؟

دیگر فرقی نمی کند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ |
 

 

نوشتم و پاكش كردم

پاكش كردم و نوشتم

چاره ساز نبود

نوشتم باز اما

درد را از هر طرف كه مي نوشتم همان درد بود.

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ |
 

 

مسخره بودنم را به مسخره بودنت مي بخشم

شايد انسان بودنت را از از انسان  بودنم دريافت كني

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ |
اتفاق کوتاه ۳۴:

 

کم کم ضعیف شد

گفت اگر او را نبینم و بمیرم  بیهوده مرده ام.

کم کم ضعیف شد

و بی هوده مرد...

 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ |
 
اتفاق کوتاه ۳۳:

مدتهایم را کوتاه می کنم

مدتهایت بی نهایت می شوند.

و من مدتت را به تمام مدتهایم می بخشم.

نوشته شده توسط داود سیدی در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ |
در بسته شد و صدای قفل در که اومد خیالش راحت شد.

نشست جلوی میز توالت و شروع کرد

یک به یک قلم به قلم...

حالاشده بود اونی که دلش می خواست

چون اونی نبود که اون دلش می خواست.دوست نداشت ناراحتش کنه.

از در که زد بیرون شوهرش زنگ زد:

قبض برق و یادم رفت زحمتش و بکش...صدای ماشین میاد کجا می ری؟

گفت میرم شیر بگیرم...

موبایل و قطع کرد

قدماشو تند تر کرد اولین ماشین دربست فردوسی...

بچه کچولوی ذهنم فکر کرد شیر تو فردوسی ارزون تره که از آزادی میره اونجا بخره

بیچاره بچه ذهنم...

پیاده شد

کمی که راه رفت رسید جلوی در

در بسته شد صدای قفل که اومد خیالش راحت شد

ایستاد و شروع کرد...

 

 


اتفاق کوتاه ۳۲:

برو

خودم چراغ را روشن می کنم...

 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ |
 

 

پیش  رویم ظاهر می شوی

گاهی به شکل ابر گاهی به شکل ماه

گاهی به شکل دختر زیبای پیشاب کف نکرده

گاهی به شکل جوانی بی حس و بی خیال

تو در من ظاهر می شوی روبه رویم

همچون گلی زیبا  درختی سبز

گاهی به حس گرسنگی

گاهی با حس تشنگی

گاهی می نالی از درد

گاهی خرد می شود از مرگ

تو شکل مرا می شناسی

تو وجودم را نشانی داری

همچون خدایی به شکل شر

خوابم می کنی از مغز

بی حسم می کنی از پا

گاهی نحوست رفتارت کردار پیش مرا گرفتار می کند

 

گاهی وسوسه می کنی مرا بی شک و

همیشه من بازنده این وظیفه تو می شوم بی تردید.

 


اتفاق کوتاه ۳۱:

دیشب خوابت را دیدم

صبح که بلند شدم تیغی برداشتم واز خوابم دیشبت را بریدم.

  

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۸ |
بعد از مدتها امشب آشپزی کردم

مرغ بود و پیاز  بود روغن و نمک و آبلیمو

اول روغن رو ریختم با کمی نمک تا وقتی مرغ رو انداختم توش نچسبه

اما لامصب مگه تاثیر داشت تا مرغ و انداختم مرغ بیچاره شیونی کرد

مثل سیریش چسبید کف ماهیتابه و ول کن نبود

تا کمی راه بیاد طول کشید راستش طولش کش اومد

کمی که سرخ شد نوبت اونورش شد نمی دونی چه قیامتی بود

جلز و ولز می کرد نعمت خدا

تا کامل شدنش کمی صبر کردم

که پیاز و با اون بوی خوبش خرد ولو کردم وسط تابه

تا بیاد به خودش بجنبه نفسش گرفته شده بود

حالا نوبت آبلیمو بود

شعله رو زیاد کردم کاش میدیدی زیاد زیاد قد آتیش جهنم

داغ داغ که شد یهو آبلیمو رو ول دادم تو ظرف

آتیش بالا گرفت حتی که موهای تنم سوخت

اما مرغ و روغن و پیاز و آبلیمو یهو آروم گرفتند مثل روز اول

مثل اول آرامششون

کاش منم مثل روز اول آرامشم مثل اینا می شدم

غذا رو که خوردم یه لیوان ویسکی هم روش که دیگه هیچی نفهمیدم

 

باور کن خیلی چسبید خیلی جات خالی

 

 


اتفاق کوتاه ۳۰:

جات خالی نیست

الکی حرص نزن تقلا نکن

یکی اومده جات که تو قد تار موش هم نیستی

نوشته شده توسط داود سیدی در یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۸ |

چند سال پیش که سال اول دانشگاه بودم

سر کلاس تاریخ اسلام استاد از تاریخ و اسلام و مدیریت و آینده و این چیزا

صحبت می کرد.نصیحت که خوب باشید و مومن و متین و شریف و امانت دار

متدین و راست گو و ناموس پرست و کشور دوست و وطن پرست و ....

که شما آینده این کشور هستید و قرار مملکت رو شما بچرخونید و دکتر بشید

مهندس وزیر نماینده ....

و بعد رو کرد به من گفت مثلا شما دوست ندارید ریس جمهور بشید؟؟؟

من از روی شیطنت گفتم نه.با تعجب گفت چرا ؟؟؟ گفتم دوست دارم  نفر اول باشم

اما ...

حالا چند سالی می گذره من فکر می کنم این بار نه از روی شیطنت نه از روی احساس

جدا دلم نمی خواد ریس جمهور باشم

نفر اول هم نمی خوام باشم

من دوست دارم یه آدم معمولی باشم.که بتونم یه نفس عمیق از ته دل بکشم.


اتفاق کوتاه29:

کوتاه ترین اتفاق زندگیم لبخندی بود که بر لبان تو نقش بست و بهترینش ...


نوشته شده توسط داود سیدی در یکشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۸ |

 

 

سر بر بالین آرامشم گذارده بودم

که احساس کردم بوسه ایی مرا بیدار می کند

چشمانم را گشودم صورتی دیدم به شدت زیبا

صورتم به صورتش چسبیده بود.نفس به نفس

نفسش طعم انار می داد.دوستش داشتم

تلاش تجسد گونه او احساسم را پاره می کرد.

دستش را بر گونه ام کشید بر موهای کوتاهم

بر سینه احساسم بر لهیبی که در اجزای بدنم شعله می کشید

بازوانم را تنگ کردم به جانم نزدیک تر شد

به رگ گردنم لبهایش را چسباند آرام آرام  آرام

و من عاشق او شده بودم بی درنگ.

چشمش در چشمانم می رویید و بخار تنفسش مرا خیس می کرد.

بالین آرامشم آرامتر از گذشته بود.

او خود مرگ بود فرشته مرگ که می خواست مرا ببرد

که دلم می خواست مرا باخود ببرد.

اما  آب دهانی که به صورتم انداخت ٬

وگفت تو لایق همان دنیایی هستی که مثل خودت کثیف است.

و دیگر بالین من آرامشی نداشت...

 

 


 اتفاق کوتاه 28:

مهم است برایم ٬

که برایت مهم نیست٬

که مهم باشم برایت .

مهم نیست٬

که مهم نیست برایت ٬

که مهم نیستم . 

مهم این است که٬

شدیدا مهمی برایم.

  

 

نوشته شده توسط داود سیدی در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸

 

 

تو به این باغ تعلق نداری

هیچ وابستگی یا دلبستگی نداری

چترت را جمع کن

احساس مرگ از حضور ناخوانده تو بهتر است

اول تعیین جنسیت کن

بعد هرزگیت را به تماشا بگذار

با توام

هرچند که در این مواقع همیشه لال می شوی

یادت باشد این بار نوبت توست که بیخ دیوار بروی

هی عوضی ...

یادت باشد وقتی وارد باغ می شوی بی دعوت

وقتی گل های سرخ را بو می کنی

مواظب باش سبزه های زیر پاهایت را له نکنی

با توام عوضی...

 

 

 


 اتفاق کوتاه :۲۷

لعنت بر کسی که به تو سلام کردن را آموخت

که خداحافظی را از ابتدا بلد بودی.

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۸ |

 

 

بشمار ۱..۲..۳

گاه را تو می شماری بی رحمانه اما یاد مرا ثبت کن.

گاهی گاه را نشمرده ببین گاهی گاه را تو نشمرده بخوان.

بشمار ۱..۲..۳

گاهی گاه مرا فراموش کن و یاد مرا

ما اگر از زودتر می دانستم که گاه مرا تو می نویسی

می خواستم که گاه مرا از نو بنویسی

تو بگو اگر نفس داشتی در درون گاه های من

از میان این همه روز رفته

کدام گاه مرا در آن واحد فراموش می کردی.

هر چند اگر جای تو بودم

خط می زدم از گاه شمار

همه لحظه هایی که بی هوده بی ... گذشتند.

 

 

 


اتفاق کوتاه 2۶:

از ریسمان احساسم که بالا می روم

اشک از بندبند وجودم پایین می آید.

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ |

هرچی می خوای بگو

تا من همون بشم

حتی اگه بخوای برم ماه بشم

تو شب تار ستاره شم

روشن کنم تاریکی رو

یا که برم خورشید بشم روت بتابم

گرم بشی

حتی برم ابر بشم

بارون بشم روت ببارم

خنک بشی تازه بشی

می خوای خیال غصه رو آب بکنم؟؟؟

تموم بی کسی ها رو خواب بکنم؟؟؟

یا که شاید درخت بشم

زیر سایه م بشینی و یک نفسی تاه کنی

می خوای برات دشت بشم

تا رو دلم قدم زنون شادی کنی

یا که برات آب بشم تا بزنی به صورتت

با چشمای مهربونت عاشقونه نگام کنی

می خوای برات از تو سینه م قلبمو بیرون بکشم

تو کف دستم بذارم

تا که همیشگی بشه عشق من و

یه بار دیگه با علاقه اسم من و صدا کنی

اصلا بذار لال بشم

حرف نزنم  خوب بخوابی

خستگی تو در بکنی

هر چی که دوست داری بگو قبول دارم

هرچی که دوست داری بگو همون بشم

همون میشم همون میشم همون میشم.

 

 

 

*هرگونه سو برداشت پیگرد قانونی دارد.

 

 


نقل کوتاه۸:

حضرت علی (ع) می فرماید:

از دستت نرفته است هر مالی که به تو پند داده است.

 

 

 


اتفاق کوتاه۲۴:

دستت درد نکند

که درد را در دستان من گذاردی.

 

 

 


اتفاق کوتاه۲۵:

سال گذشته چه ساده گذشت...

                                گسست ...         

                                             شکست ...     

 


 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در شنبه سوم اسفند ۱۳۸۷ |

غزه

 

 

برآوار خفته

این سنگین صدای سخت

بر این همه ترسیم بی همتای بودن

بر این همه روزگار دیر باور بخت

از این همه سنگ به جای مانده از دیوار

بر این همه تن آرمیده بر خاک

سکوت مدهش ویران

سکوت بی انتهای نا برابری

آه که در انتهای پنجره ایستاده به جور

تندیس عقوبت زشت کردار بد

آخ که تیره تر می شود

سیاهی سکوت

بر آوار خفته

این سنگین اراده های قشنگ

این سوته دلان بی پناه

این سادگان بی همتا

 این کودکان بی گناه

عطش از آزادی من بر می خیزد

باران بر سکوت قلب من آوار می شود

من به کدامین باد از آسمان آمده ام

که بی دریغ

فقط از دیدن آوار به گریه می نشینم

خوابم را معنی کن

می خواهم فرصت ادراک را

در بن گلوی پلشتی

به بغض تنفر به انفجار بنشینم

 

 


اتفاق کوتاه ۲۳:

شعله جنگ را که بالا می کشی

حرارت وجدانت به شدت کم می شود.

 


 

نوشته شده توسط داود سیدی در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۷ |

 

من را می شناسی و نوشته هایم را !؟

پس دعوت می شوی برای یک نشست دوستانه...

تا بگویی کاستی های نوشته های من و نقشه رفع آن.

تا بگویی نکات مثبت و راهنمایی برای تقویت آن.

پس من میزبان توام.میهمان من باش.

دعوت می شوی برای جلسه نقد وبلاگ کاغذ دعوت تو در دست من.

.

.

.

پس نه نگو.لطفا

 

وعده:

يکشنبه1 /10 / 1387... ساعت 17 الی 19

نشانی: خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان ۲۱ - بوستان شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب

 


اتفاق کوتاه ۲۲ :

اشکهای یک مرد را که وزن کنی

صدای تعجبت به آسمان هفتم می رسد.


 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ |

 

 

تو کار می کنی ٫ من فقط می خورم.

تو زجر می کشی ٫ من فقط می کشم.

تو از خوابت می زنی ٫ من از بیداریم.

تو از جانت می زنی ٫ من از جسمم.

تو مهربانی در همه حال٫من با محبتم در خماری.

تو زحمت می کشی در همه حال٫من خسته می شوم از بی دوایی.

روح تو فرسوده می گردد٫جسم من هم.

فکر تو ویران می شود ٫ذهن من هم.

تو خسته می شوی روزی ٫من پیر می شوم هر روز.

از پا می افتی روزی٫از پا افتاده ام امروز.

تو کار می کنی سخت٫من مصرفم زیاد گشته است.

تو زجر می کشی مدام٫نام من از معتاد گذشته است.

تو از خوابت می زنی من از زندگیت.

تو از جانت می زنی با همه خستگی ات.

همه را می دانم ولی باز٫در هپروت حال من خوب است.

تو زجر بکش من  بیشترمی کشم.دنیای بی دردی برای من خوب است.

 

 

 


نقل کوتاه۷*:

کسی که از خود راضی باشد ٫ناخشنودان از او فراوانند.

 

*امام علی(ع)/نهج البلاغه/حکمت ۶


اتفاق کوتاه ۲۱:

تازیانه های لطف را هیچ تاب تحمل نیست٫

من تاوان دانه دانه اشکهایم را خواهم گرفت.

 


 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۸۷ |
 

 

وای چه خرم

تو بهت یونجه می چرم

گوشام درازن به خدا

ناز تورو باز می خرم

 

تو سرنوشت بارکشی

مثل الاغ کد خدام

تن تو روی شونه هام

از عشق تو ولی جدام

 

حتی تو خواب نمی دیدم

که مهربون با من بشی

بیای به سبزه زار من

مهمون قلب من بشی

 

توی طویله دلت

جا دادی چند روزی منو

گرچه نشستی روی من

خوشحال می کردی قلبمو

 

خودت می دونی با نگات

من که همیشه خر بودم

به غمزه های الکی

از اشک همیشه تر بودم

 

وای که چه روزگاری بود

فاصله ها چه کم بودن

اگرچه بار زیاد بودش

زندگیها بی غم بودن

 

اما میون این همه

خستگیهای بی ثمر

فکر تو جای دیگه بود

بودم همیشه بی خبر

 

خسته شدم دل بریدم

از اون نگاه بی وفا

خوار شدم ذلیل شدم

پالون غم رو شونه ها

 

تو کوچه ها با سرعت

یورتمه  برات پر کشیدم

رویونجه های بی کسی

عکستو با غم کشیدم

 

اما تو رفته بودی و

دل و شکونده بودی و

میون سبزه زار غم

تنها گذاشته بودی و

 

وای چه خرم هنوز ولی

عشق تو تو وجودمه

نپریده جو خری

عکس خری تو جلدمه

 

می خوام برم وکوچ کنم

از سبزه زار قلب تو

آخه چه فایده که یه خر

قلب و ببازه پای تو

 

عاشق یک خر که بشم

می فهمه درد من چیه

بارو باهاش نصف میکنم

می فهمه عاشقی چیه

 

قصه خر بودن من

قصه تنهایی توست

دنبال یک کسی برو

که بدونی عاشق توست.

 


 نقل کوتاه ۶:

لبخند زدن به مردم صدقه است.*

 

 

*رسول اکرم(ص)/کنزالعمال ۱۶۳۰۵


اتفاق کوتاه ۲۰:

به حجم خود که می نگرم

می بینم جز تو جایی ندارد

به حجم تو که می نگرم

می بینم برای من جایی ندارد.!؟


  

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۷ |

 

سوار بر موتورم .

ترافیک شدیده.مستقیم برم دیر میشه.می پیچم یهو جلوی ماشین بغلی.

راننده بوق می زنه.نگاه خشمگینانه ایی بهش می کنم . رد می شم.

از خودم می پرسم چرا عذر خواهی نکرد بابت بوق زدنش.

سوار بر ماشینم.

ترافیک شدیده.اما واسه ماشین جلویی نور بالا می دم.دستش و با

اعتراض تکون می ده.از سمت راست می رم کنارش.شیشه رو

می دم پایین از خجالتش در میام.فقط منو نگاه می کنه.

از خودم می پرسم چرا معذرت نخواست بابت دست تکون دادنش.

سوار بر ماشینم

خیابون یه طرفه است.دنده عقب میگیرم که یه ماشین ازپشت چراغ

می ده. شروع کرد به بوق زدن.کفرم بالا اومده بود.پیاده میشم از ماشین .

تا یقه یارو رو می گیرم مردم مارو جدا می کنند.خیلی بی ادب بود.

عذر خواهی نکرد بابت اینکه خیابون یه طرفه رو درست می رفت.

پیاده ام.

می خوام از عرض خیابون رد بشم.عجله دارم چراغ راهنما سبزه.

می پرم رو خط عابر. یه ترمز شدید و صدای بوق .قاطی می کنم.

زیر لب راننده رو مورد عنایت قرار می دم.

از خودم می پرسم چرا عذر خواهی نکرد بابت صدای ترمز ماشینش.

 

 

 


سوال 1:

اگر روزی تمام گناهان دیگر گناه نبودند شما چه گناهی را انجام می دادید؟؟؟

 


  

اتفاق کوتاه 19:

هیچ گاه سر قرار با تو تاخیر نداشته ام

تویی که تاخیرت سر قرار , دیگرابدی شده است.


نوشته شده توسط داود سیدی در جمعه هفدهم آبان ۱۳۸۷ |
 

 

هر چه لحظه ها به هم نزدیک تر می شوند

خواب من افسرده تر می شود

هر چه قدم هایم آهسته تر نزدیک می شوند

صدای قدمهایت تند تر دور می شوند

هر چه با خود می گویم من عاشق تو ام

تو بی خیال تر می گویی من ازآن تو نیستم

و هر چه دور تر از تو می شوم

صدای تو نزدیک تر می شود

هر چه باران بیشتر می بارد

من بیشتر فکر می کنم که نیستی

هرچه بیشتر برف می آید

من بیشتر آب می شوم

هرچه راه ها کوتاه تر می شوند

سفر برایم گرانتر می آید

و هر چه ثانیه ها کمتر

زندگی برایم جهنم تر می شود

عجب ثانیه ای است میان ماندن وگذر کردن

هرچه این ثانیه بیشتر طول می کشد

انگار فاصله مردن به من نزدیک تر می شود.

 

 


 

نقل کوتاه 5:*

حضرت علی می فرماید:

خداوندا  من به تو پناه می برم از اینکه ظاهر و آشکار من در دیدگاه چشم ها

نکو نماید و درون و پنهانم زشت و نا هنجار باشدو از نفس خویشتن در همه

اموری که تو بر آن ها اطلاع داری در نزد مردم با ریا محافظت کنم و در نتیجه

برای مردم خوش ظاهری خود را آشکار نمایم و عمل زشت خود را به سوی تو

روانه کنم تا به بندگان نزدیکی جویم و از خشنودی های تو دور گردم

 

 *نهج البلاغه .سخنان کوتاه حضرت علی.  شماره 276

 

 

 


اتفاق کوتاه ۱۸:

آتش که می زنی

می سوزم

اما خاکسترم را بر باد نده. 

 


نوشته شده توسط داود سیدی در شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۷ |

 

 

نگاه که می کنم در هر نفس تورا می بینم

که مهربان در هر ثانیه ام حضور داری

و من چه خودخواه فکر می کنم که بزرگم.

با غرور بر روی زمین راه می روم

و دستهایم را به تفاخر تکان می دهم

دریغ که کودکی بیش نیستم.

به تو سلام می کنم و در نگاه تو آرام بیدار می شوم.

و تو چه صادق مرا سلام می گویی.می دانم که در ضمیر

محدودیت من بی پایانی و بدون مرز.

انتظار می کشم لحظه ای را که در دست من

فقط کاغذ دعوت تو باشد تا از اسارت تن به در آیم.

 

 


نقل کوتاه ۴*:

 

ما عاشق هم بودیم

حسی که یه عادت نیست

از من که گذشت اما

این رسم رفاقت نیست

 

اینکه منو از قلبت

بی واهمه می گیری

اینکه منو می بازی

دنبال کسی میری

 

وقتی همه دنیات

تنهایی و غربت بود

وقتی همه جا با تو

احساس یه وحشت بود

 

کی با همه قلبش

بغض شبت و وا کرد

کی حال تورو فهمید

کی با تو مدارا کرد

 

باشه برو حرفی نیست

من از همه دلگیرم

حالا که دلت رفته

دستاتو نمی گیرم

 

ما هر دو برای هم

هر ثانیه  کم بودیم

کی جز تو نمی دونه

ما عاشق هم بودیم

 

 

 *شعر از بمانی

 


اتفاق کوتاه ۱۷:

سکوتم تو را می خواند

سکوتت مرا می راند.


 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۷ |
kaj

 

 

زیر درخت کاج نشسته بودم.

محبت باد در میان برگان درخت جریان داشت.

آرام شنیدم...

دوستت می دارم ... دوستت می دارم... دوستت می دارم

در آن نزدیکی کسی نبوداما صدا واضح به گوشم می رسید.

دقت کردم صدا از نجوای دو برگ بود...

دوستت دارم همچون روزان نخستین...

از ابتدای زیستن از ابتدای بودن از ابتدای ما شدن...

دوستت می دارم آنگونه که هستی

دوستم بدار آنگونه که هستم

با من بمان تا نهایت بودن.می دانی که از ابتدا به تو وصلم

و تا انتها با تو می مانم.

دوستت می دارم زیاد...

فهمیدم برگان کاج باهم می رویند با هم سر سبز می شوند و

اگر خشک شوند با هم می افتند.با هم و متصل به هم.

 

 


*نقل کوتاه ۳:

قال علی (ع):در آن زمانی که صلاح و نیکو کاری  بر زمان و مردمش

غالب باشد سپس مردی به مرد دیگر بدگمان شود با اینکه گناهی مرتکب

نشده است در اینصورت ظلم کرده است و بر عکس اگر فساد بر زمان و

مردم آن پیروز باشد و شخصی به شخص دیگر خوش گمان باشد قطعا

خود را فریفته است.


*منبع:نهج البلاغه /سخنان کوتاه و قصار/شماره۱۱۴

 

 


اتفاق کوتاه۱۶:

احساسم را که رج می زنم

علاقه ام بافته می شود

اما توخیالم را از ابتدا می شکافی


 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در دوشنبه هشتم مهر ۱۳۸۷ |
 

 

 

khianat

 

 

پریسا پدرش دکتر بود.پدری که برای دوره پزشکیش

مجبور بود برای زمانهای طولانی  دور از خانوادش

تو سنندج بمونه.اما...

یک روز صبح وقتی پریسا وارد مهد کودک شد مربی

که اولین بار بود  بابای پریسا رو می دید  با  هیجان

خاصی به پریسا گفت خوش به حالت که بابای دکترت

با مامانت دوتایی تورو میارن مهدکودک.

اما پریسا گفت اون بابام نبود که .دوست مامانم بود.

مربی پرسید یعنی چی؟ پریسا گفت :یعنی وقتی بابام

مرخصیش تموم میشه میره سنندج دوست مامان میاد

که ما تنها نباشیم. تازه مواظب ما هم هست.

مربی پرسید یعنی همیشه پیش شماست ؟؟؟

پریسا گفت آره.وقتی بابام میاد میره خونه خودشون.

مربی پرسید :تو به بابات نمی گی که وقتی نیست یه

مرد میاد تو خونتون؟؟؟

پریسا گفت:مامانم گفته بچه خوب در مورد دوستای

مامانش با کسی حرف نمی زنه.

مربی فکر کرد وقتی می خواد بره سر کوچه به

شوهرش زنگ می زنه میگه.اما ...

مربی خجالت زده پریسا رو فرستاد سر کلاس.

 

 


نقل کوتاه 2:

 دکتر شریعتی :کلاس پنجم که بودم پسر قوی هیکلی

در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام

چیزهای چندش آور بود.آن هم به سه دلیل اول آنکه

کچل بود دوم اینکه سیگار می کشید و سوم آنکه در

آن سن وسال زن داشت.چند سال بعد پسر قوی هیکل

ته کلاس را دیدم در حالیکه با همسرم از خیابان

می گذشتم و سیگار می کشیدم و کچل شده بودم .

فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته از چیز های بد

دیگران که  در خودش وجود دارد ابراز انزجار می کند.


 

 


اتفاق کوتاه ۱۵:

می چکند قطره ها

باران نیست!

میز است و دشنه و خون...


 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۷ |
  گذر

 

 برای فرار از گرمای تن دوش آب سرد گرفتم.داشتم موهامو خشک می کردم

که صدای داد وفریاد و جیغ و شیون رسید به گوشم.صدا از پنجره می اومد.

پنجره رو که باز کردم.با صحنه عجیب ولی جالب روبه رو شدم.جماعتی در

حال تماشای دو نفر آدم بودند.البته یکیشون فکر کنم آدم نبود.شاید هم اون یکی

آدم نبود.کمی که دقت کردم دیدم یک خانم تقریبا 50 ساله با قد نسبتا کوتاه مثل

فنر می پره بالا و به یک آقایی حدودا 55 ساله با قد نسبتا بلند سیلی می زنه.

البته سیلی های صدا دار.با انواع فحشهای رنگی  و سیاه سپید.کمی گوش دادم

می گفت :.... رفتی اون .... آوردی تو خونه من.خجالت بکش اون 23 سالشه

جای دخترته. ....حیا کن.از تو به کی شکایتم ببرم.آخه ....  هنوز چیزی نشده

رفتی یکی رو صیغه کردی. اونم دختر دوست منو ؟ دمش گرم زنه می زد

مرده هم مردونه کتک می خورد .کسی هم جلو نمی رفت.صحنه آویزون شدن

 زنه به مرده واسه سیلی زدن خیلی دردناک بود.طاقت نیاوردم رفتم پایین که

ببینم چه خبره؟ که نگاهبان منو کشید کنار گفت:این زن الان 5 ساله شوهرشو

ول کرده رفته دوبی زندگی می کنه شوهرش رفته زن صیغه کرده.

کار بدی کرده؟

کمی فکر کردم :

چرا باید یکی شوهرشو ول کنه بره یه جای دور؟؟؟

چرا باید شوهره بره یه دختر اونم 23 ساله صیغه کنه؟؟؟

در نهایت آیا یادشون ازیاد هم پاک میشه؟؟؟

...

رفتم خونه , زیر دوش آب سرد آتش وجودم رو خنک کردم.

 

 

 


اتفاق کوتاه 1۴:

هرچه کلماتم را خلاصه می کنم ,

توبیشتر در حرفهایم بسط پیدا می کنی.


 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۷ |
 

 neghab

 

 

زنگ خانه ام را که می زنی

اندکی صبور باش.بگذار تا نقابی بر صورتم بزنم.

تا بتوانم تورا به راحتی فریب بدهم.می دانم که بی نقاب

هیچ کاری از پیش نمی برم.کمی آهسته تر در بزن تا

وجدان خواب من بیدار نشود.بی وجدان ، راحت تر بر تو

می تازم.از در که وارد می شوی تعجب نکن.تو در هر

روز با یک چهره از من روبه رو می شوی.درکت می کنم

این تعدد چهره به لطف نقاب های زیادی است که بر صورتم

زده ام.

زنگ خانه ام را که می زنی من بعد ...

بیشتر صبور باش.روز به روز برای فریب تو باید نقاب عمیق

تری بزنم.برای خالی کردن زیر پای تو به ابزار نیاز دارم.

آنها را هم می خرم.برایت دروغ می بافم . تهمت میزنم.

حرمتت را می شکنم.برای اینکه عقده نرسیدن به تورا از دل

بیرون کنم به تو انگ می زنم.افترا می بندم.

 

و می دانی؟؟؟

آرام زیر نقاب لبخند میزنم.

آرام ،آرام ،آرام

مبادا که وجدان خواب من بیدار شود.

 

 

 


اتفاق کوتاه 13:

جهالت را که زین کنیم

جاده گمراهی به شدت مستقیم است.


 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۷ |
 

 

 

گاهی می خندم به پاسخ لبخند زیبایت.گاهی اشک می شوم از نگاه پریشانت.

و خوش خیال فکر می کنی که چه قدر من مهربانم !!!

من کیستم به راستی من کیستم ؟؟؟

فکر که می کنم سوالهای بسیاری در من شکل می گیرد.سوالهایی که مرا

به چالش می کشد...

من اگر قرار بود در ابتدای خلقت به وجود می آمدم هابیل می شدم یا قابیل ؟؟؟

اگر هابیل می شدم مقاومت می کردم در مقابل قابیل یا نه ؟؟؟

اگر قابیل بودم آیا  هابیل را می کشتم ؟؟؟

من اگر قرار بود  در زمان مسیح (ع) به دنیا می آمدم  آیا از یاران او می شدم ؟؟؟

یا همچون یهودا به کیسه ای زر اورا می فروختم ؟؟؟

من اگر قرار بود در زمان  حضرت محمد (ص) به دنیا می آمدم آیا همراه او می شدم

همراه با شکنجه های فراوان یا نه همچون بقیه به روی او خاکروبه و شکمبه می ریختم ؟؟؟

اگر من در زمان حضرت علی (ع) به دنیا می آمدم همچون مالک می شدم برای او؟؟؟

یا که نه خود شمشیر کفر را بر سر علی فرو می آوردم ؟؟؟

اگر در عاشورا بودم  آیا حسینی بودم یا  از یزیدیان؟؟؟

راستی من کدامم در آورد انسانیت ؟؟؟

توکدامی در میدان  حقانیت ؟؟؟

هرچند سخن که به میان می آید همه نیک می شویم.

چشمهایم را می بندم چه راه طویلی ست میان خوب بودن و بد بودن.

و من عجیب تر فقط بد بودن را تجربه کرده ام.

شرمسار بودنم شرمسار....

 

 

 

 


نقل کوتاه  ۱:

 نقل کرده مفضل ابن عمر از امام صادق (علیه السلام)که فرمود: ای مفضل! آیا می دانی کجاواقع می شود دار زوراء ؟ عرض کردم خدا و حجتش بهتر می دانند . فرمود : ای مفضل ! بدان که در نزدیک ری کوه سیاهی است . بنا می شود در پایین آن شهری به نام طهران. خانه هایش مانند قصرهای بهشتی و زنانش مانند حورالعین می باشند . بدان ای مفضل ! آن زنان به لباس کفر مزیّن می شوند و سوار می شوند بر زین . تمکین از شوهر نکنند و درآمد شوهرانشان بر خرج آنان نرسد پس طلاق بخواهند از شوهرانشان . اکتفا کنند مردان به مردان و زنان به زنان . شبیه می شوند مردان به زنان و زنان به مردان . پس اگر خواستی دینت را حفظ کنی در آن شهر اقامت منما و در آنجا خانه اختیار نکن . برای اینکه آنجا محل فتنه است و فرار کن از آنجا به سوی قله های کوه . مانند روباه و بچه هایش از سوراخ کوهی به سوراخ دیگر . « منتخب التواریخ ، علائم ظهور ناظم الاسلام ، سفینه النجاه»

برگرفته از وبلاگ آقای جواهریان (محبت اینجاست) 


  اتفاق کوتاه 12:

می هراسم از دروغ گویی که از من اعتماد را طلب می کند.


 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۷ |
 

 

 

او خواب ديده بود : روزي خورشيد از مغرب طلوع كرده است.

ولي او هنوز غرق درتماشاي مشرق بود !

نگران بود و خسته و تشويش اورا فرا گرفته بود.

در شب تاريك به انتظار ديدار ماه طي مي كرد مسافر قريب

كشان كشان و مشوش در كوره راه هاي عجيب.

به عقب برگشت.به راهي كه پيموده بود نگريست.كمي وحشت اورا فرا گرفت.

آيا او اين همه راه را پيموده بود ؟ ترسيد كه شايد راهش را اشتباه آمده باشد.

ضربان قلبش بالا گرفت.واين بار سست به انتهاي راه نگريست.

چه فاصله طويلي مانده بود .آنچنان كه راه پيدا نبود.خاموش سر در گريبان فرو برد.

چشمانش را بست و فكر كرد:

اگر اوبيايد چگونه خواهد بود؟

اگر او بخواهد بيايد از كدام راه مي آيد؟

اگر او بيايد چگونه خواهد شد؟

...

 

 

ولادت  حضرت مهدی (ع) بر همه تبعیت کنندگان از او مبارک باد.

 


اتفاق کوتاه ۱۱:

چشم از تو بر می دارم

اما در صورت نقره ایی ماه

باز فقط روی تو را میبینم .


 

 

 

توضیح:در پست قبلی نویسنده وبلاگ فقط راوی یک درد دل ساده بود.

یک پست واقعی از مشکلات موجود در جامه مجازی.باشد تا اینگونه

مسایل برای هیچ کدام از عزیزان پیش نیاید.

از مرحمت  و محبت همه دوستان تشکر می کنم.

 

نوشته شده توسط داود سیدی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۷ |

 

 

 

مي خوام يه چيزي بگم.

 

اين وبلاگ ديگه درش تخته شد.نپرس چرا كه خودت بهتر ميدوني.

 

خودتو به اون راه نزن.خوب ميدوني چي مي گم ازدست همه خسته شدم.

 

نگاه ها همه يه جوري شده.كافيه چشم بگردوني همه چي دستت مياد.

 

راستش از كامنت گذاشتن و نظر دادن خسته شدم.از كسايي كه ميان

 

و مطلب رو نخونده نظر ميدن.از كامنت هاي خصوصي خسته شدم.

 

نامزدم به شدت نسبت به وبلاگ نويسي من حساس شده.

 

كامنت هاي خصوصي رو كه مي خونه حساس مي شه.خوب زنه و 

 

با حساسيت هاي مخصوص به خودش.حالا كه اينجارو ببندم

 

ديگه اونم حساس نميشه.ديگه كسي نيست پشت سرم حرف بزنه.

 

بگه دختر جماعت همش واست نظر مي دن.

 

بگو تو كه اين حرف ها رو در آوردي و هزارتا تهمت روا و ناروا

 

به من زدي اگه جاي من بودي چي كار مي كردي.

 

ديگه جايي ندارم كه راحت باشم.اينجا رو هم از گرفتين.

 

حالا برو خوش باش به مرادت رسيدي .رفيق من.همه رفقاي من.

 

اينطوري بهتره.

 

ازت و ازتون خداحافظي مي كنم.هرچند دلم چيز ديگه ايي ميگه.

 

بيزارم از خودم خودت خودتون.ديگه سراغ منم نگيريد لطفا.همين...و

 

ورفت وبلاگش و به همين راحتي بست.

 

 

 


اتفاق كوتاه 10:

 

هرچي كمتر بنويسم

 

تو بيشتر‚

 

از نگام همه چي رو مي خوني.


 

 

 

نوشته شده توسط داود سیدی در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۷ |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرز را من نمي كشم

مرز را تو نمي كشي

مرز را او كشيد

ميان اسارت و آزادي

شكل را او جان داد

در نهايت گمنامي

اسم را نمي برم

اسم را نمي بري

اسم او در گمنامي خاصيت گرفت

بي خيال و خام من فقط نگاه مي كنم

چشم كدام مادر اكنون از اشك او جداست؟؟؟

گوش كدام پدر اكنون رو به خداست؟؟؟

من گريه ام گرفته در ميان بازوان مرگ

از اندوه كودكي كه نديده هرگزروي پدر

 

 

 

 

 

 تپه نورالشهدا

 

 

 

 

 


 اتفاق كوتاه ۹:

روزي باز خواهي گشت

و براي مرگ قناريها گريه خواهي كرد

اما نمي تواني عقربه هاي ساعت را به عقب برگرداني.


 

 

 

 

 

توضيح۱: تپه نورالشهداي كولكچال پذيراي چند شهيد عزيزگمنام است.

محلي زيبا در ارتفاعات شمال تهران .داراي ويژگي هاي منحصربه فرد.

با فضايي روحاني اما...

اما عده ايي اين محل را با مكان هميشگي پيك نيك خانوادگي اشتباه گرفته اند.

عده ايي هم فقط به خاطر عكس يادگاري كنار قبر ها مي نشينند.

و اين به شدت درد آور است.

كاش كمي فكر كنيم آيا آنان كه رفتند چه گمنام چه پر آوازه وقتي براي عكس يادگاري داشتند؟؟؟

 

توضیح ۲: این نوشته تقدیمی است به یک فرزند شهید عزیز

 

نوشته شده توسط داود سیدی در جمعه چهارم مرداد ۱۳۸۷ |
 
مطالب قدیمی‌تر